انتشار به مناسبت سالگرد دستگیری آزاده سیاسی؛
جمعه, ۱۵ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۹:۰۹
نوید شاهد - آزاده سیاسی «سید پرویز احمدی» برای به ثمر نشاندن اندیشه ها و آرمان های انقلابی و حق طلبی متحل اسارت در زندان های ضد اطلاعات نیروی هوایی (مشهد و تهران)، جمشیدیه، قصر و اوین شد. این آزاده سرفراز در مورد حمایت نظامیان از انقلابیون در پایگاه‌های نیروی هوایی خاطرات بسیاری برای روایت دارد.

پایگاه های نیروی هوایی حامی انقلابیون

به گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، سید پرویز احمدی در سال 1321 خورشیدی، در نیشابور دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در زادگاهش سپری کرد. 1 در سال 1332 در حالی که بیش از 11 سال نداشت، شاهد کودتای خونین 28 مرداد و کشتار بیرحمانه مردم توسط ژاندارمری و شهربانی نیشابور بود. از همان زمان کینه عمیقی از عاملین اصلی این جنایت در دل و جانش ریشه دواند. پیش از پایان تحصیلات متوسطه، در سال 1341، با اندیشه‌های ضد شاهنشاهی و جستجوی راهی برای مبارزه با رژیم، وارد خدمت نیروی هوایی شد. 2 در پانزده خرداد  1342 شاهد قیام خونین پانزده خرداد  بود که با سخنرانی امام خمینی (ره) بر علیه شاه آغاز شد. در 25 مهر 1342 که مصادف با سالروز نیروی هوایی بود مأموریت یافت جهت واحد تشریفات به پایگاه هوایی همدان برود. زمانی که محمدرضا پهلوی شاه ایران جهت بازدید از میدان و واحدهای مستقر از جلوی آن می­‌گذشت، وی در صف اول تشریفات قرار گرفته بود و در سر اندیشه ترور شاه را می­‌پروراند.

«با توجه به انگیزه‌های درونی و کینه و نفرتی که به شخص شاه و نظام دیکتاتوری آن پیدا کرده بودم، مدام در این فکر بسر می­بردم که راهی برای انتقام جویی و انتقام گیری به وجود آورم. موقعی که در گارد تشریفات، نفر اول صف ایستاده بودم، شاهنشاه با عواملش که از جلوی صف بازدید کردند، در درون من، نقشه‌هایی ایجاد شد که با توجه به این موقعیت‌هایی که پیش می‌آید، بتوانم وظیفه خودم را از نظر دینی و انتقام‌گیری این ملت مظلوم، به انجام برسانم. » در آبان 1342، بعد از اتمام آموزشگاه وارد پایگاه هوایی دزفول گردیدم و به همین منظور از ابتدای ورود، به عنوان رشته ورزشی در تیم تیراندازی شرکت نمودم و با توجه به سابقه تیراندازی که از گذشته داشتم. تا سال 1352، همه ساله مقام اول تیراندازی در رشته ‌ام یک (M1) را کسب نمودم. طی این سال‌ها، فعالیت مذهبی و مبارزاتی خود را در قالب‌های گوناگون ادامه دادم. برگزاری جلسات مذهبی در مسجد و خانه‌های سازمانی، برگزاری جلسات مذهبی ویژه کودکان 3 تا 10 ساله در سه منطقه پایگاه، توزیع جزوات و مجله مکتب اسلام بین پرسنل، توزیع کتاب حکومت اسلامی امام خمینی (ره) بین پرسنل شناسایی شده مذهبی و افراد گروه اخوان المسلمین در سال 1350، تدریس تعلیمات دینی دبستان پایگاه در هفت کلاس دخترانه و پسرانه و کلاس‌های مبارزه با بیسوادی سربازان، تبلیغات مذهبی در مراسم صبحگاه، نصب تابلوهای مذهبی در مراکز عمومی پایگاه، تشکیل صندوق قرض الحسنه و خیریه اخوان المسلمین به منظور جاذبه و شرکت بیشتر پرسنل پایگاه در برنامه­‌های مذهبی مسجد پایگاه، از جمله فعاليت‌هايي می­باشد که به خاطر آن­ها، بارها توسط ضد اطلاعات نیروی هوایی دزفول، بازجویی و تهدید به مرگ شدم.

احمدی درباره فعالیت‌های این ایام خود در پایگاه می­گوید: «سال 1343 اولین روزی که به منظور تبلیغ مذهبی صبحگاه رفتم تا درباره تولد حضرت علی علیه السلام اعلام برنامه نمایم با توجه به اینکه پایگاه موقعیتی ویژه داشت و به دستور فرمانده پایگاه خانم‌ها حق نداشتند داخل پایگاه حجاب داشته باشند و فشار سختی برای مذهبی­‌ها بود، تصمیم گرفتم مسائل معنوی را از یک جایی شروع کنم، لذا روز تولد حضرت علی(ع) بدون اینکه از مقامی مجوز گرفته باشم و یا با مسئولی مشورت کرده باشم، زمانی که افسر نگهبان پس از مراسم صبحگاه رو به طرف فرمانده پایگاه نمود و جواب آزاد شنید، من بلافاصله رفتم پای میکروفون جلوی میله پرچم صبحگاه و بدون مقدمه گفتم: «توجه بفرمایید، توجه بفرمایید» سکوتی مطلق بر صبحگاه حاکم شد. سپس گفتم: «میلاد مسعود مرد مردان، شیر یزدان، امیرمؤمنان، مولای متقیان حضرت علی علیه السلام را به پیشگاه با عظمت حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف)، پیشگاه مسلمین جهان، خاصه حاضرین در این صبحگاه تبریک و تهنیت عرض می‌نمایم، بدین مناسبت مجلس جشنی امشب در مسجد پایگاه برگزار می­گردد. قدوم شما گرمابخش مجلس ما خواهد بود، متشکرم» سپس به طرف فرمانده پایگاه احترام نظامی گذاشتم. به حول و قوه الهی هیچ کس از من سوال نکرد با اجازه و هماهنگی چه کسی این مطالب را در صبحگاه عنوان نمودی. بعد از آن نوبت مرخصی یکماهه من بود رفت و برگشتم مصادف شد با نیمه شعبان و تولد حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف)، این دفعه مجدداً رفتم صبحگاه و پس از صبحگاه و خاتمه آن، بلافاصله رفتم جلوی میکروفون و باز گفتم: «توجه بفرمایید، توجه بفرمایید» پایگاه در سکوت فرو رفت و شروع کردم با این مضمون:

« سحر در نیمه شعبان تجلی کرد خورشیدی
که از نور جبینش شد منور دیده‌ی زهرا (سلام الله علیها)
رخ او لاله رضوان، خط او سبزه رحمت،
قد او شاخه طوبی
لب لعل روانبخشش چو آید در سخن روزی           
پی بوسیدنش آید فرود از آسمان عیسی» (علیه‌السلام)

میلاد مسعود یگانه منجی عالم بشریت، به اهتزاز درآورنده پرچم حق و حقیقت، وارث علم نبوّت، اعلیحضرت ولی عصر امام زمان (عج) را به پیشگاه مسلمین جهان خاصّه حاضرین در این صبحگاه تبریک و تهنیت عرض می­نمایم. بدین مناسبت امشب مجلس جشنی در مسجد پایگاه منعقد می­باشد حضور شما باعث رونق بخشیدن به این مجلس معنوی خواهد بود، متشکرم» با احترام به تیمسار فرماندهی پایگاه محل صبحگاه را ترک نمودم.

«. . . تابلویی درست کرده بودیم کنار خیابان، مثل میله بارفیکس، دو تا پایه متحرک داشت و یک میله بارفیکس. یک تابلو در آن نقاشی شده بود. قرآن در قسمت بالا و شعاع قرآن به کره زمین، اسلام در پناه قرآن، قرآن در پناه اسلام، جلویش نوشته بودیم جلسات هفتگی مذهبی پایگاه، یک بلندگو هم نصب می‌کردیم حدود نیم ساعت، به اذان مغرب، نوای قرآن هم می‌گذاشتیم. افرادی که از آن محل رد می­شدند، هم تابلو را می­دیدند و هم صدای صوت قرآن را می­شنیدند. این هم باعث شد که جلسات، به درون خانه­‌های سازمانی گسترش یابد... به منظور این که خانواده­‌ها را بیشتر به مسجد جذب کنیم، جلسه برای کودکان گذاشتیم. 3، 4 ساله تا 10 ساله، روزهای جمعه مثل مهدکودک، بچه‌ها را می­‌آوردند خانه ما. خانمم این بچه‌ها را پذیرایی می­کرد. برای این­‌ها دفترچه جیبی گرفته بودم. هر هفته یک حدیثی می­خواندند، اشعار مذهبی می­خواندند و همسرم در دفترچه­‌های کودکان ثبت می‌کرد چقدر بچه‌ها خوشحال می­شدند. در آن محیطی که هیچ یک از این مسائل، ملاک و معیار نبود. . . از روحانیون مبارز برای سخنرانی در پایگاه دعوت می­کردیم. بعضی وقت‌ها افرادی می­‌آمدند که نمی­خواستم جوابگوی ضد اطلاعات باشم. من جمله یک آقایی به نام حاج آقا وزوایی از تهران آمده بود، وابسته­ یکی از پرسنل بود. ده شب محرم ایشان پایگاه آمد. سخنرانی کرد. من نمی‌رفتم، یک شب خانمم گفت: چرا مسجد نمی­‌آیی، گفتم من نمی‌آیم، حوصله اش را ندارم، ولی نمی­‌گفتم چرا نمی‌آیم، چون سخنران خیلی تند و تیز هم صحبت می­کرد. می­ترسیدم ضد اطلاعات بگوید این سخنران از کجا آمده، شما که توی مسجد هستی، چرا جلوگیری نکردی و. . . راجع به حجاب یک دوستی تهران داشتم، گفت یک آقایی جزوه­‌هایی جیبی کوچکی چاپ کرده به نام سخنی با خانم­‌های مسلمان، به دو زبان فارسی و انگلیسی. یک کارتن دادند به من که ببرم قم منزل آیت الله گلپایگانی و یک کارتن هم آوردم دزفول توسط دوستان جلسه و خانم­‌ها، این‌ها را توزیع کردیم. . . ما از [دفتر] مکتب اسلام قم، مجله می­گرفتیم به آدرس یک بلور فروش به نام آقای بنا در دزفول، به نام محسن پسرم و به نام فامیلی خانمم تفرشی، این مجله فرستاده می‌شد. ماهی یک کارتن می­‌آمد که من می­گرفتم و داخل کیفم می­ریختم و شبانه به منزل افراد مراجعه و توزیع می­کردم. در سال 1351 تعداد افراد عضو مکتب اسلام به 285 نفر رسید. در آن موقعیت اگر ما فرضاً هزار پرسنل در پایگاه داشتیم، یک سوم این‌ها عضو مکتب اسلام بودند. آن هم تنها مجله­ای بود که از اسلام دفاع می­کرد همراه با یک انتقاد کوبنده، نسبت به نظام. » 

وی سرانجام به اتفاق تعدادی از هم فکرانش در نیروی هوایی، اقدام به تشکیل گروهی تحت عنوان اخوان‌المسلمین نمود که از گروه اخوان المسلمین مصر به رهبری حسن البنا و سیدقطب از اعضاء برجسته و با نفوذ اخوان المسلمین الهام گرفته شده بود. احمدی در سال 1350 به منظور دستیابی به هدف خود اقدام به درخواست خرید یک قبضه تفنگ برنو دوربین دار که به شکارچیان و تیراندازان واگذار می­گردید، نمود. در تیر ماه همان سال، دامنه فعالیت‌های خود را به پایگاه هوایی بوشهر کشانید زمانی که با همسرش تصمیم به رفتن بوشهر گرفت، تعدادی جزوه‌های حجاب و جزوه­‌های کلاس­‌های کودکان را همسرش در لابلای لباس­‌های خود مخفی و پس از بازدید با هواپیمای C130 به بوشهر رفت که توسط یکی از اعضای گروه به نام آقای ابوالفضل خاشعی، برنامه­‌های مذهبی دزفول را در بوشهر به انجام برساند (تشکیل جلسات کودکان و عضویت پرسنل پایگاه در مکتب اسلام).

در سال1351، به عنوان سرپرست ناهار خوری پرسنل انتخاب شد و از همان لحظه ورود، جهت انجام وظیفه، به خاطر دفاع و حراست حقوق معنوی و غذایی پرسنل، با سررشته داری، پیمانکاری مواد غذایی، حفاظت، ضد اطلاعات و در نهایت با فرماندهی وقت پایگاه درگیر شد که پس از دو ماه، وی را با توجه به خدمت ده ساله گرمسیری؛ به عنوان کارشکنی در نظم پایگاه، به بوشهر منتقل نمودند. [4] همزمان در بوشهر آقای خاشعی، آرتیمانی و میران دستگیر و زندانی شدند. او پیش از ترک پایگاه اسامی کسانی را که مکتب اسلام هر ماهه دریافت می‌کردند، برای دفتر مجله فرستاد.

احمدی می‌گوید:
« من آمدم اسامی افراد را با ذکر درجه، سازمان خدمتی، لیست کردم و فرستادم مکتب اسلام با توجه به اینکه ما مجاز نبودیم در مکاتبات شخصی درجه و قسمت خدمتی خود را روی پاکت بنویسیم ولی من این کار را دنبال نموده چند هدف داشتم، هدف اول این بود که مسئولین مکتب اسلام و روحانیت قم بدانند که در نیروی هوایی، در یک پایگاهش، ‌حدوداً 300 نفر عضو مکتب اسلام هستند. این برای اسلام و جامعه روحانیت یک سرمایه بود. نمونه اش را هم دیدیم که در گیر و دار پیروزی انقلاب اسلامی پرسنل نیروی هوایی بودند که از ارتش جدا شدند. دلیل دارد. در پایگاه دزفول ده سال فعالیت مذهبی بوده است منجمله در پایگاه‌های همدان، تبریز، بوشهر، بندرعباس، مشهد، تهران و دیگر پایگاه­‌ها برادران مذهبی فعال بودند. . . این اطلاعات را دادم به دفتر مکتب اسلام قم و به پستچی پایگاهم گفتم، مکتب اسلام می­‌آید، شما توزیع نکن، به سرباز مسجد پایگاه گفتم می­روی دسته بندی می­کنی، می­بری گردان‌های پروازی که خلبانند، توی دفترشان روی میز می­گذاری، و برای بقیه­ی قسمت­‌های پایگاه نیز به دفتر مربوطه می­بری و روی میز دفتر می­گذاری، هدف دومم این بود که بقیه پرسنل هم با دیدن مجله مکتب اسلام و مراجعه به مسجد عضو شوند. هدف سوم با توجه به اینکه رژیم شاهنشاهی از طریق ضد اطلاعات از پرسنل تعهد گرفته بودند که ارتباطی با کتاب و روزنامه و مسائل سیاسی نداشته باشند و در نهایت رشد فکری سیاسی پیدا نکنند با ورود مجله مکتب اسلام و پخش آن در پایگاه جهت تنویر افکار عمومی این مقررات را بشکنم که همین‌طور هم شد.»‌

ایشان در سال 1351، توانست کتاب حکومت اسلامی امام خمینی (ره) و کتاب صهیونیسم بین المللی را با افراد گروه اخوان المسلمین و بعضی از پرسنل شناخته شده مذهبی و همچنین در خرداد سال 1352 به اتفاق یکی از اعضای مسجد به نام علی طارودی که درجه دار آتش نشانی بود، در مدت یک ماه مورد مطالعه و بحث و تحلیل قراردهد و نیز در مورخه 16 تیر ماه 1352 در مسجد پایگاه در اعتراض به بی حجابی، موسیقی و پپسی و درآمد آن به نفع اسرائیل سخنرانی نمود. در نتیجه این فعالیت‌ها در 17 تیر 1352، توسط ضد اطلاعات احضار شد و مورد بازجویی و تهدید قرار گرفت و در پی آن به دستور فرماندهی پایگاه، محل خدمت خود را به مقصد مشهد ترک کرد:

«شب دوشنبه‌ای بود که من به مسجد آمدم، قبلاً به منزل حجت الاسلام مخبر روحانی رفته و او را دعوت به پایگاه نمودم که مورد سخنرانی خود را راجع به حجاب، موسیقی و پپسی عنوان نماید که متأسفانه ایشان این کار را نکرد لذا خود من با همان مضمون سخنرانی کردم که فردای آن روز ضد اطلاعات مرا خواستند و با تهدید و پنج صفحه بازجویی، به من گفتند: از امروز به دستور فرمانده پایگاه، باید از پایگاه بروی، قرار من هم مشهد بود که در 17 تیرماه 1352 از پایگاه دزفول خارج شدم. یعنی 8 روز قبل از ورود شاه به دزفول. »‌

وقتی که قصد سوار شدن به قطار و ترک اندیمشک و دزفول را داشتم یکی از افراد گروه اخوان المسلمین بنام غلامرضا اسحاقی درجه دار اسلحه و مهمات به من سفارش کرد که در مشهد با خادمین حرم امام رضا (علیه‌السلام) ارتباط برقرار کرده و وقتی که شاه برای زیارت به مشهد آمد او را ترور کن.

در 25 تیر ماه 1352، قرار بود شاه جهت بازدید پایگاه و سد دز به دزفول وارد شود. در 20 تیرماه، پنج روز مانده به رفتن شاه به پایگاه دزفول، یکی از اعضای گروه اخوان المسلمین به نام غلامعلی آسترکی، درجه دار دژبان، به علی طاروردی از پرسنل آتش نشانی پیشنهاد کرده است که با گرفتن اسلحه و مهمات از وی، با استفاده از ماشین آتش نشانی که نزدیک هواپیما قرار خواهد گرفت، شاه را ترور کند. طاروردی همان دوستی بود که در خانه اش حدود یک ماه کتاب حکومت اسلامی و صهیونیسم بین‌المللی را با هم خوانده و تحلیل کرده بودیم. گروه اخوان‌المسلمین پیش از انجام هر گونه عملیاتی، در حساس‌ترین لحظات توسط طاروردی لو رفت و تعدادی از افراد گروه در دزفول دستگیر شدند». احمدی نیز توسط ضد اطلاعات در نیشابور دستگیر شد. او درباره چگونگی دستگیری خود می­گوید:

« چهارشنبه 17 مرداد 52 را مرخصی گرفتم و با خانمم به نیشابور رفتیم و دوستانم در دزفول شب‌ها جلسه و برنامه داشتند. من هم از همه جا بی­خبر، نه تلفنی آن زمان بود و نه ارتباطی، به نیشابور رفتم. دوستی داشتم که از همکلاسی هایم بود رفته بود آلمان. از سال 1341 او را ندیده بودم. رفتم دیدن او. تقریباً نیم ساعتی نشسته بودم که زنگ درب منزل را زدند. دژبان نیروی هوایی آمده بود دم در. گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی، شما مرخصی روزانه گرفتی، از محدوده مشهد خارج شدی و برای فرمانده­ات مشکل بوجود آمده. گفتم: برگردیم برویم مشهد. آمدیم خونه مادرم، با خانمم و بچه‌ها سوار ماشین شدیم و با همان لندرور ضد اطلاعات و به مشهد برگشتیم. امام تقی فعلی که قبلاً شاه تقی بود، یک قهوه خانه بغل پمپ بنزین داشت. نگه داشتند که چایی بخوریم. ما هم عقب ماشین نشسته بودیم. خانمم گفت: چیه؟ گفتم که کتاب­‌ها؟ ما هنوز کتاب‌ها و وسایل را باز نکرده بودیم که جابه جایش کنیم. خانمم زد پشت دستش. گفتم: دیگر گذشته، الان همان تخته پاره‌ای هستیم که روی دریاییم. لطف اون است که ما را به کجا برساند. به ساحل برساند یا نه! افراد ضد اطلاعات با ما صحبت کردند که اطلاع داده اند شما مواد مخدر در خانه تان دارید. گفتم: سیگار هم نمی­کشیم، مواد مخدر داشته باشیم؟ گفتند: باید خانه تان بازدید شود. خانمم را با بچه ها، خانه یکی دیگر گذاشتم و ما به خانه رفتیم، کارتن کتاب‌ها را باز کردند. چهار صد تا کتاب از میان کتاب‌ها جدا کردند و ریختند توی کیسه. یک عکس هم زیر چمدان داشتم، آن هم برای خالی نبودن عریضه همراهم بود. وقتی شاه به شیراز رفته بود، یکی از این روحانیون درباری به نام آیت الله فضائلی گفته بود شاهنشاه آریامهر، رهبر شیعیان جهان و پادشاه کشور ایران می‌باشد و ما نماز ظهر را به ایشان اقتدا می‌کنیم. هر چند که ایشان مسافر هستند و نماز شکسته می‌خوانند. پشت سرشان هم همه ایستاده بودند به نماز. من این عکس را داشتم. گفتند: این عکس؟ گفتم: عکس شاهنشاه است دارد نماز می‌خواند و امام جماعت شده است که بقیه هم اقتدا کردند، اشکالی دارد؟ کتاب‌ها را جمع کردند و مرا هم بردند. »

سیدپرویز احمدی در 17 مرداد 1352 بازداشت شد و مدت پنج روز در ضداطلاعات نیروی هوایی مشهد زیر بازجویی قرار گرفت:

« بازجویی شروع شد. بدترین شکنجه بیدارخوابی بود. تا صبح نگذاشتند من مژه بزنم. از طریق تلفن اف ایکس دزفول از من سؤال می‌کردند. من هیچ جوابی نمی‌دادم و راجع به دزفول و برنامه‌های دزفول برای این‌ها چیزی نمی­گفتم. با کی دوست بودم؟ اسم کسی را نمی‌بردم که فردا پای اون هم گیر باشه. سی صفحه بازجویی ظرف پنج روز انجام دادم و همه اش هم همراه بیدار خوابی بود. هیچکس نمی‌دانست من کجا هستم. فقط خانمم می‌دانست که من کجایم. حتی بچه‌های اداره خودم نمی‌دانستند. روز آخر بود که یک آینه شکسته‌ای پیدا کردم. ظهر که بچه‌ها می‌رفتند نماز، ایستادم و نور خورشید را به گونه‌ای انداختم که به چشم‌شان بخورد، تا نگاه کردند، مرا دیدند پشت پنجره ضد اطلاعات هستم فوراً کنار رفتم، دیگران متوجه شدند که من کجایم. »

در حالی که احمدی چند روز متوالی زیر بازجویی مقاومت می‌کرد، او را به تهران اعزام کردند تا بازجویی‌های اصلی خود را در آنجا بدهد:

«تا این­که گفتند: تو باید بروی تهران. زنگ بزن برایت لباس بیاورند. تلفن نبود، خودشان ماشین فرستادند، لباس برایم آوردند. خانمم جیب‌هایم را خالی نکرده بود. من هم که از دزفول می‌آمدم دو قطعه شعر در جیب هایم گذاشته بودم. یکی راجع به یک زندانی اعدامی بود که با مادرش وداع می‌کرد و شب آخرش بود:


«مادر منشین چشم بره در گذر امشب              بـر خانه پر مهر تو زین بعد نیایــم
آسـوده بیـارام و مکــن فکـر پســر را             در حلقه آن خانه دگر پنجه نسـایـم
با همسر من نیز مگو او به کـجــا رفت             چون تازه جوان است و تحمل نتواند
و. . .

 و شعر دیگری بود درباره مبارزین و انقلابیون:

همیشه در همه اعصار شیران در قفس باشند                     
و سگ آزاد در میدان
خصوص آن سگ که عو عو می‌کند در سایه قصاب                
برای لاشه مردار
و. . .

جیبم را باز کردم، دیدم توی آن دو تا شعر دارم که این دو تا شعر می‌توانست برایم مسأله‌ساز شود. رفتم دستشویی و ریز کردم و ریختم و سیفون را کشیدم. دیگر از آن خاطر جمع شدم.

خداحافظی کردیم. هواپیمای اختصاصی از تهران فرستادند. یک مسیر اسکورت مسلح، چپ و راست هم گذاشتند. در حالی که من دستم خالی بود. در تهران از هواپیما که پیاده شدم، ماشین­‌ها چپ و راست هواپیما آمدند مأمورین چشمم را بستند و بردند توی یک راهروی زير زمینی، چشمم را باز کردند. کناری ایستاده بودم و فکر می‌کردم که چه شده، و چه اتفاقی افتاده است. از آن طرف راهرو در باز شد. آقای کریمایی که مسجدی بود ولی هم پیمان با ما نبود. مثل بقیه بچه‌های پایگاه، دیدم از آن طرف دارد می­‌آید. به حالت سریع و پشت خمیده. آقای کمالی بازجو که هیکل درشتی داشت رو کرد به او و گفت: امام‌تان را هم آوردیم من تعجب کردم. این دیگه چرا. اگر به جای او یکی دیگر را می‌دیدم طبیعی بود. خربزه خوردی پای لرزش می‌نشینی. ولی این چی. بعد گفتند: سی صفحه بازجویی داده‌ای. تیمسار برنجیان فرمانده ضد اطلاعات گفته همه را دور بریزید. هر چی گفته ‌دروغ است.

سپس در یک اتاق را باز کردند، یک چمدان که کتاب صهیونیسم بین المللی رویش بود. چند عدد ساک و کیسه گونی کتاب همین جور ردیف بود. ذهن من داشت باز می‌شد که یک اتفاقی افتاده است. بردنم بالا، یک اتاق کوچک تقریباً‌نه متر، ‌ده متر بود که وسطش را با دکور جدا کرده بودند ولی بالایش شیشه داشت و آن طرف قابل رویت بود. آنجا نشستم و فکر کردم چی شده. در اتاق را بستند و رفتند. رفتم بالای تخت، آن طرف را نگاه کردم. دیدم که یک میز چوبی آمریکایی هست و چند تا شلاق و کابل و این جور چیزها هم آنجا از دیوار آویزان است. ذهنم بازتر شد و گفتم خدا به خیر بگرداند. پذیرایی در همین جاست. بعد یک قلم کاغذ از جیبم بیرون آوردم و زیر تشک قایم کردم. آمدند لباس‌هایم را گرفتند و بردند و تمام شد. . . در این هنگام که درب اتاق باز بود دیدم سرباز مسجد پایگاه دزفول آقای سیدعلی اکبر یاسینی از آبسردکن آب می‌خورد، متوجه شدم که خبری شده اجازه گرفتم بروم دستشویی (چند دستشویی ودوش در آنجا قرار داشت و درب دیگری که به یک سالن باریک باز می‌شد) از شیشه در نگاه کردم چند اتاق کوچک کنار هم دیدم سریعاً وارد سالن شدم به تمامی اتاق‌ها سرزدم دیدم تمام گروه اخوان المسلمین دستگیر و در سلول­‌ها هستند به اتاقم برگشتم و روی کاغذ نوشتم، کتاب حکومت اسلامی آیت­الله خمینی را اقرار نکرده ام، شماها اقرار نکنید. چون بازجوها برگ می‌زدند و آن‌ها هم ممکن بود برای این که شلاق کمتری بخورند، اقرار کنند. نزدیک مغرب شد، ‌گفتم می‌خواهم وضو بگیرم و بروم دستشویی. کاغذ را برداشتم آمدم دستشویی، سیفون را کشیدم که صدا ایجاد شود. در را باز کردم. و نوشته را به اولین سلول رساندم و گفتم: این را به بقیه هم بدهید برگشتم دستشویی و آمدم رفتم اتاقم. همان پیام مهم بود. چون بقیه کتاب‌ها به آن شدت نگرانی نداشت. »

«فردای آنروز، مرا برای بازجویی بردند. یک روز تمام از صبح تا شب برای اقرار گرفتن اسم کتابی که من گفتم اگر بگیرند اعدام می‌کنند، تحت شدیدترین بازجویی‌ها بودم. او همراه سایر اعضای گروه که هفت نفر بودند، مدت هفتاد و پنج روز در ضداطلاعات نیروی هوایی مورد بازجویی قرار گرفتند و پس از پایان دوران بازجویی خود، همگی به زندان جمشیدیه منتقل شدند. در دادگاه اول با توجه به اقرار در پرونده و کیفر خواست، ترور شاهنشاه حکم گروه برای اعضا صادر شد. ولی در دادگاه دوم، ترور شاه از کیفر خواست خارج شد و افراد گروه سه نفر هر کدام به سه سال و سه نفر به دو سال و یک نفر به یک سال محکوم شدند. اعضای دستگیر شده اخوان المسلمین عبارت بودند از: غلامعلی آسترکی (درجه دار دژبان)، غلامرضا اسحاقی (درجه دار اسلحه و مهمات)، هوشنگ صمیمی (درجه دار دژبان)، یدالله پناهی (افسر قرارگاه)، هادی فیض پور (درجه دار خط پرواز)، سید علی اکبر یاسینی (طلبه و سرباز وظیفه) و سید پرویز احمدی (واحد تدارکات)».

خبر دستگیری و محاکمه گروه اخوان المسلمین در همین ایام به عنوان گروه فانتوم پایگاه دزفول، از صدای روحانیت عراق، به آگاهی مردم مبارز رسید. 

سید پرویز احمدی درباره رویدادهای مهم زندان خود می‌گوید:

«1. یک شب که جلسه قرآن داشتیم گفتند امشب دو نفر اعدامی به جمشیدیه می‌آورند. چون اعدامی‌ها را در شب آخر به آنجا می‌آوردند و صبح زود آن‌ها را به میدان چیتگر می‌بردند. شب جمعه بود آن شب در حین قرائت قرآن، صدای رفت و آمد در اطراف سلول‌های انفرادی زیاد شد. وقتی نزدیک شدند. خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان را دیدیم که وارد بند شدند. گلسرخی وقتی صدای قرآن را شنید نگاهی کرد و لبخند زد و وارد سلول انفرادی شد. ارشد زندان صبح خواست برود و وسایل زندان انفرادی را بیاورد. گفتم ببین آقای گلسرخی چیزی به یادگار نگذاشته است. وقتی برگشت گفت: روی دیوار با چوب کبریت نوشته بود: روی پای خود ایستادن بهتر از زانو زدن است.

2. در زندان جمشیدیه روزهای اعیاد مذهبی را با شیرینی و چایی از زندانیان پذیرایی می‌کردیم. روز عید سعید مبعث، یک گروه جهت خواندن سرود آماده کرده بودیم. سالن تلویزیون را چراغانی کردیم. در این مراسم شعر اقبال لاهوری را دکلمه و گروه سرود با من همخوانی کردند و مراسم با شیرینی و پذیریی خاتمه پیدا کرد.»

قسمتی از شعر:

       همه مرز و بوم مسلمان مـــا               
           همی آن مـــا و همه آن ما
       برآید ز هر سوی مغرب زمین                
           طنین اذان خوش الحان ما
       و. . .

3. روز عید غدیر با تهیه سکه ریالی و نقل و شکلات بسته­‌هایی را آماده و چون سید بودم زندانیان برای دید و بازدید به آسایشگاه ما می­‌آمدند وعیدی می‌گرفتند.

4. ایام دهه اول محرم را با سیاه بستن سالن تلویزیون ده شب عزاداری، سینه زنی و سخنرانی انجام دادیم. 

احمدی در دادگاه نظامی به سه سال زندان محکوم شد. از زندان جمشیدیه به زندان قصر و اوین انتقال یافت و مدت 4 ماه و 17روز نیز در زندان اوین به عنوان ملی کشی سپری نمود و سرانجام در سوم دی ماه1355 از زندان آزاد شد. این خاطرات گوشه‌ای از خاطرات مذهبی نامبرده در راه مبارزه و روشن­گری افکار عمومی جامعه نظامی بوده است.

سید پرویز احمدی در سال 1345 با سرکار خانم بی بی حبیبه تفرشی ازدواج نمود. ثمره این ازدواج یک فرزند پسر (سید محمد، دیپلمه و شغل آزاد) و یک فرزند دختر (مریم السادات، کارشناس ارشد زبان انگلیسی) است.

سید پرویز احمدی پس از آزادی از زندان، در شرکت ساختمانی پراساد به مدیریت آقای مهندس بیات مختاری در مشهد مشغول به کار شد که به علت طرفداری از حقوق کارگران، پس از شش ماه از کار اخراج سپس در کارخانه آجر ماشینی مَهَنج مشغول کار شد. بعد از پیروزی انقلاب مطابق مصوبه شورای عالی انقلاب، در هفتم فروردین 1358، به نیروی هوایی بازگشت و در شورای فرماندهی پایگاه مشهد، گروه ضربت و دادسرای انقلاب اسلامی مستقر در لشکر 77 خراسان خدمت نمود و برای به ثمر رسیدن انقلاب و جلوگیری از آسیب دیدن آن فعالیت‌های چشمگیری داشته است که خود فصل دیگری را می­طلبد. وی به منظور نزدیکی پرسنل نیروهای مسلح با یکدیگر صندوق قرض الحسنه پرسنل نظامی و انتظامی جمهوری اسلامی ایران را در سال 1358 تأسیس کرد و در لشکر 77 خراسان رضوی، پایگاه‌های مشهد، شهر آباد، بندر عباس، جاسک و کیش نیز شعبه دایر نمود. او در تاریخ 1367/12/1 بازنشسته شد و هم اکنون به کار آزاد اشتغال دارد. 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده