به دستخط شهید سید مجتبی شربتی
«اما این بار احساس می کنم که شاید این وصیت نامه ام ماندنی باشد... از خداوند مسئلت دارم که اگر مقبول او بودم مرا به سوی خود فراخواند» شهید "سید مجتبی شربتی" در آخرین وصیت نامه خود با دلی شکسته، خواسته خود را از معبودش می‌گیرد و از سیر تکامل در جبهه و از اخلاص و بندگی می‌گوید.
این بار احساس می کنم این وصیت نامه ام ماندنی است/ پیش نویسبه گزارش نوید شاهد خراسان رضوی، شهید روحانی سید مجتبی شربتی 20 مهر 1344 در روستای سرجام از توابع مشهد چشم به جهان گشود. پدرش را در ده سالگی از دست داد. برای ادامه تحصیل حوزه را برگزید. 
به عنوان بسیجی داوطلب به جبهه اعزام شد و در جبهه پس از رشادت های فراوان به سمت فرماندهی طرح و عملیات منسوب گردید. 
در جریان برنامه ریزی و آماده سازی عملیات کربلای 10 دو روز قبل از شروع عملیات در مورخ 1366/02/02 در منطقه بانه بر اثر انفجار مین همانگونه که از معشوقش شهادت خود را در وصیت نامه اش طلب کرده بود، با بدنی تکه تکه شده به فیض شهادت نایل آمد.

وصیت نامه با دستخط شهید سید مجتبی شربتی:

این بار احساس می کنم این وصیت نامه ام ماندنی است/ پیش نویس

این بار احساس می کنم این وصیت نامه ام ماندنی است/ پیش نویس

این بار احساس می کنم این وصیت نامه ام ماندنی است/ پیش نویس

این بار احساس می کنم این وصیت نامه ام ماندنی است/ پیش نویس


متن وصیت نامه شهید سید مجتبی شربتی:

بسم الله الرحمن الرحیم

إِنَّ اللَّهَ اشتَرىٰ مِنَ المُؤمِنينَ أَنفُسَهُم وَأَموالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ ۚ يُقاتِلونَ في سَبيلِ اللَّهِ فَيَقتُلونَ وَيُقتَلونَ ۖ وَعدًا عَلَيهِ حَقًّا فِي التَّوراةِ وَالإِنجيلِ وَالقُرآنِ ۚ وَمَن أَوفىٰ بِعَهدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاستَبشِروا بِبَيعِكُمُ الَّذي بايَعتُم بِهِ ۚ وَذٰلِكَ هُوَ الفَوزُ العَظيمُ  «سوره توبه آیه 111»

با نام خدا و با سلام بر خاتم الانبیاء محمد مصطفی (ص) و عترت پاک او، سلام بر او که رحمة للعالمین است. سلام بر او که اسوه مبارزه و شهادت است. سلام بر او که فریاد خروشان مظلومین در تمامی عصرهاست. و سلام بر صاحب الزمان (ع) که حبل المتین جهانیان است، سلام بر او که احیاگر حق و عدالت و منجی انسانهاست. وصیتنامه خود را آغاز می کنم. گویا این چندمین وصیتنامه ایست که می نویسم و شاید سرنوشت این یکی هم مانند سایر نوشته هایم پاره شدن باشد. اما این بار احساس می کنم که شاید این وصیتنامه ام ماندنی باشد و عمرم از این بیشتر به درازا نکشد. از خداوند مسئلت دارم که اگر مقبول او بودم مرا به سوی خود فرا خواند تا به وصل او نائل آیم.

این با به نظرم می رسد همه چیز تغییر کرده، زمین از وجود من احساس سنگینی می کند؛ دنیا بر من تنگ شده و در اینجا احساس غربت و تنهایی می کنم. چند ساتل عمرم را یک خواب و رویای کوتاه نمی بینم؛ تاکنون خیال می کردم که عاشق خدا و مورد قبول اویم، خیال می کردم که بهشت در انتظارم لحظه شماری می کند. هر لحظه منتظر ملاقات او بودم. چه فکر ها می کردم!! چه خواب هایی می دیدم!! آه. اما الان می فهمم که همه خیال بوده است. آنچه در انتظار بود، همه ظلمت بود و آتش و عمرم پوچ بود و هیچ. آری عاشق شدن آسان نیست، و به سادگی بدون رنج و مبارزه با هوای نفس نمی توان به معشوق و معبود خود رسید. به قول شاعر :

 عاشقی را قابلیت لازم است             طالب حق را حقیقت لازم است

آنچه می گویم نه اینکه ناامیدی از رحمت اوست، بلکه حقیقتی است تلخ. از خداوند شرم دارم، از گذشته ام می ترسم و راهی را که در پیش دارم نمی بینم. اما نمیتوانم احساساتم را فرو نشانم و گریه ام را پنهان نمایم.

وقتی با خودم فکر می کنم که فردایم مثل دیروز و روزهای گذشته ام باید بین من و او فاصله باشد، بغض گلویم را می فشارد و اشک بر گونه ام جاری . خدایا، کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی می کند و در روز محشر جز همین کوله بار معاصی توشه ای دیگر ندارم جز مهر و محبت حضرت محمد (ص) و عترت پاک آن حضرت. پس مرا از شفاعتشان محروم مَنُما.

بارالها، قلبم در فشار است و روحم در قفس؛ پس معبودا، اگر مورد رضای توأم و اگر مقبول تو می باشم روحم را بگیر. جانم را بگیر. خدایا، در آن لحظات آخر کمکم کن و دستم را بگیر که شیطان در کمین است تا مرا از پای درآورد. خدایا، از خطاها و معاصیم در گذر که با همه سنگینی اش مرا تهدید می کند و آزارم می دهد. خدایا مرا ببخش. خدایا رحم کردی، عصیان کردم. دعوتم کردی، فرار کردم. عطا کردی، خطا کردم. عفوم کردی، گناه کردم.

ای خدا کمکم کن و پناهم بده که جز تو ملجأ و پناهگاهی ندارم. بارالها : اگرچه نافرمانیت کردم. اما این روزنه امید به رویم با است که تو ارحم الراحمینی. 

إلهي رضاً برضائك، تسليماً لأمرك

خدایا خجالت می کشم خودم را پیرو واقعی امام حسین (ع) بدانم. امام حسین (ع) با آنهمه مظلومیت و مصیبت در میدان کارزار شهید شود ولی من که خود را غلام او می خوانم در هوای خنک و غرق در دنیا در بستر راحت بمیرم.

خدایا سری که قرار باشد در راه اسلامت فدا نشود همان به که به سنگ ندامت کوبیده شود. جسمی که در راه دوست تکه تکه نشود همان به که زیر خاک پشیمانی محو و پوشیده گردد. پس معبودا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار ده .

اما سخنی چند با شما برادران عزیز طلبه ام و سربازان حضرت مهدی علیه السلام : اولا از تک تک شما عزیزان عاجزانه طلب مغفرت و حلالیت می کنم . چون در این مدت دوستی و رفاقت مسلماً مرتکب خطاهایی شدم و قلب شما دوستان و اساتید محترم را از خود رنجاندم و نافرمانی ها کردم. و حق شاگردی و دوستی را نتوانستم بخوبی اداء کنم. خب جوان بودم و نادان. امیدوارم که تقصیرات این حقیر را با آقایی و بزرگواری خودتان نادیده گرفته و برایم از خداوند متعال طلب مغفرت نمایید. ثانیاً به عنوان تذکر این سخن را از برادر کوچکتان بپذیرید؛ من خود فهمیدم عمرم را تباه کردم و از اوقات گرانقدر و اوان جوانیم، بهره کافی را نبردم. و این برای شما درس باشد. برادران عزیز طلبه لحظه لحظه های عمرتان را غنیمت شمرده و هرچه در توان دارید از این امکانات و دوران جوانیتان در آن فضای روحانی و مقدس حوزه خصوصاً در جوار مرقد ملکوتی ثامن الائمه علی ابن موسی الرضا (ع) که بهترین جا برای کسب علو و معرفت و خودسازی و تکفیر گناهان است، استفاده کافی و وافی را نموده و از آن وظیفه خطیر روحانیت یک لحظه غافل نباشید. و در مصرف اوقات عمرتان بخیل باشید و نگذارید که عمر شریفتان با دور هم نشستن و صحبتهای بی فایده سپری شود که همچون نویسنده پشیمان خواهید شد و آن موقع دیگر پشیمانی سودی ندارد.

بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین         کین اشارت و جهان گذرا ما را بس

و اما تو ای برادر و خواهر مسلمان و حزب الله . چشم بصیرت بگشا و به این جهان پهناور فکر کن؛ چه میبینی؟ دریایی خروشان و متلاطم. دریایی گسترده و بی انتها. دقایقی بی سکان و سرگردان در میان آن ! آری ؛ دنیا همین است. پس به دنیا و تجملات و زر و زیور های آن خیره مشو و دلبند مباش تا اینکه تو را فریب دهد و نفس امّاره را بر تو غالب گرداند. وجودت را جز به رضای خدا مفروش. چون تو بزرگتر از آنجایی که فکر می کنی.

أَتَزعُمُ أَنَّكَ جُرمٌ صَغير وَفيكَ اِنطَوى العالَمُ الأَكبَرُ

تمام زمین و آسمان و مافیها برای توست. پس به عظمت و قدرت خدا بیندیش و به مقامت فکر کن و به شب اول قبر و فردایی که در پیش داری نظر کن.

و اما شما مادر عزیز و بهتر از جانم و برادران و خواهران گرامیم، سالها برایم زحمت کشیدید تا بزرگ شدم و حال که می خواست کمک حال شما باشم و شما هم نتیجه زحمات خودتان را ببینید، دیدید که اسلام و انقلاب غریب است و احتیاج به خون و ایثار و فداکاری دارد تا پاینده و استوار بماند. با روحیه ای بس عالی وارد صحنه شدید و اینحقیر را که امانتی از جانب خداوند در نزد شما بودم در راه خدا و یاری اسلام و مسلمین هدیه دادند و این بهترین نتیجه زحمات شماست که توانستید امانت را با رضایت و بدون هیچ تردید و سستی به صاحبش تحویل دهید.

بدانید که پیش خداو و رسولش و ائمه معصومین (ع) خیلی مقام و مرتبه والایی دارید و پیش مادرتان فاطمه زهرا علیها سلام روسفید و سربلندید. پس مادر و خواهران گرامیم از حضرت زینب درس مقاومت و شکیبایی بگیرید و برای رضای خدا صبر و تحمل داشته باشید. و شما براداران عزیز و ارجمندم در سوگ من ناراحت و محزون مباشید و در حقانیت این انقلاب شک و تردیدی به خود راه ندهید و پیرو انقلاب و امام عزیز که احیاگر اسلام پیامبر بعد از 14 قرن است، بوده باشید و پیام رسان شهدا و ادامه دهنده راهشان باشید که رستگار خواهید شد. که بحمدالله چنین هستید و فقط از باب تذکر یادآور شدم.

در پایان خواهشی که دارم این است که در این مدت عمر شما را اذیت کردم و نافرمانی تان کردم از تک تک شما حلالیت می طلبم. امیدوارم که از من راضی باشید و مرا ببخشید. از خداوند متعال برایتان صبری جمیل و اجری جزیل مسئلت دارم.

خداوند حافظ و ناصر شما باد
«والسلام علی عباد الله الصالحین»

پی نوشت: امیدوارم که لایق این شده باشم که بتوانم با خدای خودم معامله کنم و این کالای ناقابلی را که برای فروش عرضه می کنم مورد پسند، و خریدارش باشد و آن ثمنی که وعده داده بلکه بالاتر از آن را که رضای و لقای خود او باشد، شامل حال این بنده عاصی اش شود «انشاءالله»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده