نوید شاهد | پایگاه فرهنگ شهادت

آرشیو کامل
من اين شعر را چند بار نزد خودم تكرار نمودم. در طى روز روى مسأله اى فكر مى كردم كه آيا آن را انجام دهم يا نه؟ در يك لحظه به ذهنم گذشت كه آن را انجام ندهم. اين جريان از يادم رفت و سپرى شد، تا اين كه شب به محل هميشگى قرار با آقا رفتم.
۳۰ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۲:۳۹
داستانی که می خوانید از شهید علی اصغر سبزیکار به روایت مادر شهید است. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
۰۴ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۱:۳۴
داستانی که می خوانید از شهید علی اصغر سبزیکار به روایت همرزم شهید است. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
۰۱ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۱:۴۶
داستانی که می خوانید از شهید علی اصغر سبزیکار به روایت مادر شهید است. شهید سبزیکار معاون اطلاعات و عملیات تیپ مستقل 21 امام رضا (ع) در تاریخ بیست و یکم بهمن سال 1364 در عملیات والفجر8 در اروند رود بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید.
۱۲ دی ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۷
شهید حاج قاسم میر حسینی در سال 1365 در شلمچه و در عملیات کربلای 5 پس از ساماندهی نیروها در حین عملیات بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن به ناحیه پیشانی به شهادت رسید. داستانی کوتاه از شهید میرقاسم میرحسینی به روایت از پدر شهید را با هم مرور می کنیم.
۰۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۳:۵۹
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
صادق با سه یار دیگرش در وسط حلقه ی مأموران گرم صحبت بود. مهدی عراقی با دیگر هم پرونده ای ها، آمد داخل. صادق رو به دوستانش کرد و گفت:« ما چهارنفر که با هم ایستاده بودیم، فکر شما اسرا بودیم. با هم صحبت می کردیم که حکم سنگین، مال زندان ابد است.
۰۶ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۲:۲۳
من مثل علی اكبر امام حسين)ع( شهيد مى شوم. هنوز يك هفته به عمليات فتح المبين كه مجيد در آن به شهادت رسيد، مانده بود . نكته عجيب اين بود كه وقتى اين جمله را به مادر گفت دستش را روى سرش گذاشت و گفت: تير عراقى ها به سرم و چشمم میخورد...
۰۶ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۴
نزديكى هاى عصر يك روز شنبه كه او را براى هوا خورى به در منزل آورده بودم چون بر اثر تبى كه به او عارض شده بود بدنش خيلى گرم بود پس از لحظاتى ديدم يك سيّد نورانى و خوش سيما كه شال سبزى را به كمرش بسته بود ولى عمامه اى بر سر نداشت و يك دستمال سياه به سبك عرب ها به روى سرش انداخته بود از جلوى منزل ما عبور میكند چون در منزل ما نيمه باز بود وى نگاهى به داخل انداخته و به من و منصور رسيد.
۰۵ اسفند ۱۳۹۶ - ۱۵:۳۰
ما توی این شهر فقط یه طایفه داریم اونم جمهوری اسلامیه، والسلام
۳۰ بهمن ۱۳۹۶ - ۱۳:۰۱