کد خبر: ۳۹۴۷۳۱
تاریخ انتشار: ۲۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۵:۲۲
خاطران همسر شهید
همسر شهید «حشمت الله ملکی» گفت: در جایی که من احساس کردم همسرم بسیار عصبانی می شود اما او در نهایت صبوری رفتار کرد و من ازاین رفتار شهید برای یک عمر زندگی خودم درس گرفتم .



سکینه ملکی در گفتگو با خبرنگار نوید شاهد از مشهد مقدس، اظهارکرد: اصالتا لرستانی هستم و اکنون به خاطر تنها یادگار شهیدم که دختر و دانشجوی رشته پزشکی درس می خواند در تهران ساکن هستیم، برای زیارت امام رضا (ع) تنها به مشهد آمده ام

وی ادامه داد: با اینکه نزدیک دو سال زندگی مشترک من و شهید طول کشید اما خاطرات و چهره او همیشه جلوی چشمانم هست و حس میکنم همیشه در کنار من حضور دارد

شهید فردی بسیار آرام و صبور بود به عنوان مثالیک بار که شهید به مرخصی آمده بود برای او غذای آبگوشت درست کردم و ظرف غذا را جلوی او گذاشتم تا نوش جان کند، تا بچه را خوابندم او تقریبا غذایش را تمام کرده بود وقتی خودم شروع به خوردن کردم دیدم غذا خیلی شور شده (باخنده) به همسرم گفتم چرا چیزی نگفتی که غذا شور شده اشت؟ 

همسر شهید عزیزم خندید و گفت: با خودم فکر کردم خودت می خوری و متوجه می شوی که غذا شور شده اما عیبی ندارد من همین را خوردم

چند روز بعد برای شهید صبحانه آماده کردم اما او گفت: فعلا میل ندارم و نمی خورم و از خانه بیرون رفت، مادرشوهرم که زنی مسن بود آمد و از اینکه من قبلا برای شهید صبحانه آماده کردم خبر نداشت گفت: چرا برای پسر من صبحانه نیاوری تا بخورد و من را مورد سرزنش قرار داد

من هم چون به مادرشوهرم احترام می گذاشتم چیزی نگفتم و به اتاقم برگشتم و شرع کردم به گریه کردن پدرم اتفاقی همان لحظه آمد و پرسید چرا گریه میکنی اتفاقی افتاده است؟ من هم تمام ماجرا را برای ایشان توضیح دادم

پدرم از اتاق رفت بیرون و بین او و مادرشوهرم بحث لفظی ایجاد شد و پدرم رو به من کرد وگفت: همین حالا برگرد خانه خودمان تا همسرت تلکیف تو را روشن کند

وقتی همراه پدرم به خانه برگشتم مادرم در حیات خانه بود و ماجرا را پرسید، پدرم تمام ماجرا برای او کامل توضیح داد، مادرم دست من را گرفت و گفت: شوهرت را می خواهی؟ گفتم بله ، گفت شوهرت بد است ؟ گفتم نه ، گفت زندگیت را می خواهی؟ گفتم بله ، خیلی جدی و محکم گفت: پس همین حالا برگرد سر زندگیت اینجا چیکار می کنی . پدرم که سکوت کرده بود اشاره ای کرد که یعنی برگردم

برگشتم در خانه چند ساعت بعد متوجه شدم که مادرشوهرم قضایا را دارد برای همسرم توضیح می دهد ، خیلی ترسیدم با خودم گفتم حتماهمسرم مرا طلاق میدهد (با خنده) حتی وسایلم را جمع کردم (خنده بلند). همسرم آمد اتاق اما هیچی نگفت : ناهارش آماده کردم خورد باز هیچی نگفت ، با خودم گفتم حتما شب مرا دعوا می کند شب شد شام خورد باز هیچی نگفت ، شبا خیلی سرد بود و ما بخاری نداشتیم و شب هایی که خیلی سرد بود به منزل پدرم می رفیتم اونجا هم یک اتاق جدا داشتیم ، در راه هم هیچی بهم نگفت و حتی ازم پرسید این ساک بزرگ را برای چی برداشتی؟ گفتم لباس های بچه است لازم می شود . دلم به شدت شور می زد با خود گفتم حتما با پدرم بحث خواهد کرد، به منزل پدرم رسیدم اما هیچ کدامشان به روی هم نیاوردند و من متعجب به صورت همسرم نگاه می کردم منتظر دعوا بودم اما هیچ اتفاقی نیافتاد و او حتی این مسئله را به روی من و خانواده ام نیاورد در اون لحظه متوجه شدم عجب همسری مهربان و مودبی دارم خوشحال شدم که به حرف مادرم گوش کردم و برگشتم به منزل خودم در حالی که می توانستم لجبازی کنم

او با چشمانی پر اشک گفت : تنها جایی که دو نفر و تنها باهم رفتیم نماز عید سعید فطر بود که مسجد جامع لرستان رفتیم آن هم همه رفته بودند ما جا مانده بودیم دو نفری تنها رفتیم و گرنه همیشه همه جا کل خانواده ها با هم بیرون می رفتن(با خنده).

همسر شهید آهی کشید و گفت: همسرم هیچ گاه از گل کمتر به من نگفت پاییز سال 65 بود آخرین باری که همسرم عازم جبهه شد من را صدا زد و گفت من برای شما همسر خوبی نبودم وشما همیشه به خاطر شغل من تنها هستید من را حلال کنید و ببخشیدکه من آرزوهای شما را برآورده نکردم

گفتم: نه این چه حرفی هست شما می زنید. گفت: نه حلالم کن می خواهم با خیال آسوده بروم و اگر حلالم نکنید من دیگه به جبهه نمی روم. دیدم خیلی جدی و مصمم است از طرفی او یک فرمانده بود و کشور به او نیاز داشت حلالش کردم و او رفت! (با چشمانی پراشک) 

تقریبا زمستان سال 65 بود که یک دفعه صدا شیون و گریه زاری خواهر شوهرم را شنیدم سراسیمه به حیات آمدم متوجه شدم همسرم شهید شده است همسر شهید عزیزم «حشمت الله ملکی » متولد 23 مرداد1343 بود او فرمانده سپاه تیپ 57 ابوالفضل لرستان بود که در سال 23 بهمن 1365 در شلمچه به مقام والای رفیع شهادت نائل آمد

خانواده همسر من سه برادر هستند به نام های شهید نعمت که مفقوالاثر است همسر من « حشمت الله »که شهید شده است و برادر کوچکشان به نام سعید ملکی که هنوز سایه سرش برای ما هست

سعید ملکی برادر شوهرم جسد همسر من را آورده بود. برایم تعریف کرد:« ما خط شکن بودیم وقتی حشمت الله شهید شد رگبار گلوله بسیار بود برای اینکه جسد سالم بماند مجبور شدم او را کنار درختی زیر خاک دفن کنم و سه روز بعد شبانه رفتم و جسد او را باخود آوردم»

همسر شهید با اشک ادامه داد: من هر سال برای او مراسم سالگرد می گیرم و غذایی را صرف نیازمندان میکنم وهنوز احساس میکنم بعد این همه سال همسرم همیشه در کنارم هست

تنها فرزندم دختری است که فقط یک عکس از من و پدرش در کنار هم هستیم دارد و همیشه به من می گوید ای کاش عکس هایی بیشتری را باهم می گرفتید! البته چنتایی عکس ها از دوران جبهه پدرش دارد با لباس نظامی

طفلک دخترم از دوران کودکی پدر نداشت اما خوشحالم که ما و جامعه ایثارگری تمام این سختی ها را کشیدیم که امروز کشور در آسایش و آرامش به سر می برد.

 

انتهای پیام/

 

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید